
۲۷ اردیبهشت....
در چنین روزایی بود که بنده به اجبار والدین ریاضی رفتم!
حالا!خانم ها آقایون!!معرفی میکنم!!!
گوگول داروساز!!!!فقط و فقط و فقط داروساااااااااااااااااار!!!بدون هیچ مهندسی!!!
مامانم اینا گذاشتم!!!!!!!!میام تجربی!!!!!هوررررررررررررررررررررراااا!!!!!آخ جووووووووووووووووون!!!!
وای چقد خوشحالم!!
-خط۴-
ارزش سمپاد کم شده. هیـــــــــــــــــچ شده. حد اقل برای دگران.
"خوب چیزی" زیاد پیدا می شه تو این دوره و زمونه. کلــــــــاً...
عباس پس از ساخت ربات و مسابقات ایران اوپن، به عکس های میکروسکوپی روی آورد.
معافی.
کودکان خود را به پیش دبستانی گل نرگس بفرستید.
دوستان بی معرفت را بشناسید. از این فرصت ها برای رفتن به نمایشگاه کتاب سوءاستفاده می کنند.
فستِ فود و فلانِ گوسفند خوری.
دیدار یار و...
و تنها نکته ی مثبت این دو روز، شست و شوی پرایدوی دکتر باقری بود.
که البته پس از شست و شو بارانی سر گرفت و عباس اَنِ ش گرفت.
یه پست میذارم الالحساب(؟) تا خط ۱ تنگ کنند خودشونو و تولد رژین رو آپ کنن!!فعلا که بلدن هندسشونو بشن بالاترین نمره!!(به این میگن تحریف در سه سوت!)
زن عشق می کارد و کینه درو می کند.
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.
می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی .
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی .
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ..........
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی .
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی .
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد .
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی .
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .
و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد.
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد .
« دکتر علی شریعتی »
-خط۴-
می بینیم که تعداد زیادی از بچه محل های مرضیه از ماشین بابای مرضیه بیرون می ریزند.شوخی شوخی "خانوم ِ مـ . خانوم مـ ."می گفتیم و حالا نزدیک به یه هفته از آن روز گذشته دهانمان بسته و زبانمان عاجز از بیان هرگونه تحسین درخوری برای این پشتکار است.
***
مسئولین مدرسه را در پوششی جُز مقنعه دیدن همانا و شلوغی و همهمه ی دوستان شاخدار همانا.
***
آیــا می دانستید؟ "بین و راه آهن و هواپیما حتـــما باید راه آهن را انتخاب کنید"
داخل قطار-رفتنی:
چینشی بس ماهرانه و دو تیکه کردن اکیپ به صورتی که اگر هم اصول ریاضی قابلیت جا به جایی بچه ها و امکان کنار هم نشستن را تایید می کرد،اصول روانشناسی این قضیه را منتفی می دانست.فاصله ی بین دو اکیپ با افرادی پر شده بود که اذعان می داشتند که از آن زاویه می توانند دوست خود را در ردیف جلویی ببینند و این مانع دلتنگی دوستشان می شد.اما قرینه ی آن حالت با همان زاویه دید مانع از دیدن دوستشان و باعث دلتنگی ایشان می شد.همچنین در پاسخ به "آخـــه چرا؟این که دقیقا همون حالته،فقط قرینه ش،فاصله و چیدمانتون همونه دقیقا!"با تعجب شانه بالا می انداختند و با دیدی ماوراء الطبیعه گرایانه می گفتند"راس میگی،ولی نمی دونیم چی میشه.از اینجا می تونیم ببینیم دوستمونُ،ولی از اونجا نه.نبینیمش احساس تنهایی می کنه".
***
اردوی روی پنهان افراد را آشکار می کند.دوستی که تا دیروز فقط پی ِ پاورقی ِ عکس های کتاب شیمی بود ، حالا وسط قطار با on the floorبه انجام یکسری حرکات می پرداخت.
***
مستر بینی که مستر بین بودنش به صامت بودنش بود ،حالا از تلویزیون قطار داد می زد،جیغ می کشید،ابراز تعجب می کرد... همه چی دوبله،مستر بین هم دوبله؟
***
خاموشی و میز بوس لالا:
مرضیه روی پای بنده سعی در به خواب رفتن داشت و بنده گزارش لحظه به لحظه از حرکات نسیم در ردیف کنار می دادم: مرضیه!نسیم عین کوالا از صندلی رفته بالا صندلیُ گرفته بغلش.
مرضیه:هه هه هه...
روژین ِ نیمه خواب:هیـــس!
مرضیه سکوت می کند.
روژین:بت میگم نخند.
مرضیه:نخندیدم بخــدا!
روژین:صدای خنده ت داره میاد!
من و مرضیه در سکوت با چشمانی گشاد هم دیگر را می نگریم.
روژین:میشه خفه شی مرضیه؟!میخوام بخوابم.
+در این بحبوحه از چند ردیف عقب تر صدای خنده ی نیمه ی دیگر اکیپ و "هیس هیس"کناری هاشان می آمد.
یزد-دولت آباد:
+آغاز دل درد بنده.
صبحانه را در حرمسرا میل کرده و جهت آباد سازی فـ . بـ های خویش با دوربین به گوشه و کنار باغ حمله ور شدیم.
یزد-رستوران،در راه بافق:
سریعا وارد رستوران شده و میزی که گنجایش اکیپ هر روز جهانی تر از دیروزمان را داشته باشد را قُرق(؟!)کردیم.یکی از دبیران که بو برده بود دیر به خود جنبیده اند و میز گیرشان نخواهد آمد بالای سر ما ایستاده و میگفت:پاشید برید یه جا دیگه.
عباس:خانوم میز ماس.نُه نفریم.
_می دونم.ولی این جای دبیراس.برید یه جای دیگه.
و در همان هنگام در آن سر رستوران دبیر دیگری بر گروهی دانش آموز بیچاره پیروز گشت و باقی دبیران را به آنجا فرا خواند و اکیپ ما از دست دبیر مربوطه جان سالم بدر برد.
+بر سر نهار آن روز اختلافات زیادی هست.بنده از آنجایی که عاشق هرگونه برنج غیر ایرانی و قد دراز و بی عطر و بو هستم،رضایت کامل داشتم.برخی دوستان به زور ِ ماست غذا را خوردند.گروهی گوجه را با پوست خوردند و...
یزد-کویر بافق-اصطلاحا شتر موتور:
پس از دسته جمعی از بالای تپه های شنی به پایین غلت زدن،تا دو روز با تمام وجود حال ِ نمکدان های دم عید را درک می کردیم. پُر از ذره های شور مزه بودن،در اقصی نقاط بدن.
برای سوار شُتر شدن باید از تعدادی لاستیک و تایر بالا می رفتیم تا قدمان به شتر برسد.بنده وقتی که سوار شتر شدم تنها جمله ای که به ذهنم آمد این بود:وووی!زنده س نیکی!شتره زنده س!دنده هاشُ حس می کنم!
سه شُتره دوری زدیم و بدبختانه بنده و نیکی سوار شُتر مادر بودیم و فرزندان غیورش کف پای نیکی را تا لحظه ی آخر همراهی کردند.
+طی ِ این بخش از مسافرت نسیم صاحب یک شتر کوچولو شد که بنده همچنان تاکید دارم ولو شتر،به هر حال باید عرفان باشه اسمش.
نیکی و عباس بخش موتور را هم امتحان کردند.به این ترتیب که طی دو دور موتور راندن عباس نیکی موفق به عبور از روی تعداد زیادی از لاستیک و تایر های کنار پیست،گویی مثل بازی های کامپیوتری امتیاز دارند این موانع،شد.(عجب جمله ای!مناسب امتحان زبان فارسی!)
یزد-شب-هتل مشیرالممالک:
مُدل متحرک آبرُفت را به چشم در وان ِ حمام دیدیم.
پس از خروج از حمام جمعی از دوستان کرمو از اتاق خودشان با تلفن داخلی به اتاق ما زنگ زدند که:مستقر شدید؟چیزی کم و کسر نیست؟
و بنده با جدیت تمام:دو جفت دمپایی می خواستیم.
و بعد صدای قهقهه از آن سوی خط.
+شام در اتوبوس خورده شده بود و رقابت من و عباس با پیروزی عباس به پایان رسیده بود.
صبح-هتل-صبحانه:
ثمین چشم ِ بازار تخم مرغ آب پزُ در اورد.
چیز دیگری قابل ذکر نیست.
ظهر –میدان امیر چخماق:
به تمامی توریست های حاضر در میدان ثابت کردیم که ایرانی خارجی ندیده است.
ظهر-موزه آب:
کشف هیجان انگیزی صورت گرفت.این که روی در کنتور آب نوشته بود "آب یزد".جا خوردیم که ننوشته "آب تهران".
ظهر-شیرینی فروشی حاج خلیفه:
تمام مدت نسیم در حال پاسخگویی به تماس های مادر و طویل و طویل تر کردن لیست خرید بود.
دینگ دینگ دینگ...
_بلـــه؟خُب...دوتا قُطاب،یه مخلوط...اوکی.
دینگ دینگ دینگ...
_بله؟چی؟نه!پشمکُ خودم نوشتم تو لیست.حواسم هس.
دینگ دینگ دینگ...
_الـو؟سه تا قُطاب اضافه کنم،چهار تا باقلوا؟پشمک چی؟بازم بنویسم؟
+فلش فوروارد:در مسیر مسجد جامع یزد نسیم با شور و اشتیاق برای مرضیه از موفقیتش در انداختن یک بسته باقلوای پسته ای به نیکی میگفت و نیکی با چشمانی گرد شده به سمت نسیم برگشت.
ظهر-هتل-نهار:
هزار ماشالله بس که متنوع بود غذاها،هرکس از یکی دو غذایی غافل مانده بود و غذای خودش را تمام نکرده متوجه غذای جدیدی در بشقاب کناری می شد و به سرعت به سمت دیگ غذاها می دوید.
ظهر-هتل-کنار حوض-سکانس هندونه ی عزیز:
در هتل متوجه خارجی مردی شدیم بیست و اندی ساله که با شلوارک آفتاب می گرفت و پسرک چشم نسیم را گرفت و خلاصه همه چی همه چیُ گرفت الا دو نفر همه دیگه رو.
در همان دم نسیم اراده کرد بخشی از هندونه رو به خارجی مرد بدهد بلکه سر صحبت باز شود با"هیــِر یو آر!واتر مِلون!"
موقع خوردن هندونه حس کردیم مقدار خورده شده انگار که کمتر بود از مقدار مشاهده شده.همه ی نگاه ها به سمت نسیم برگشت و گوشه از آن یگانه قرمز هندونه که از پشت نسیم پیدا بود.
_نسیم؟!بده ببینم!نکنه راس راسی می خوای بدیش به پسره؟
_بخدا افتاده رو زمین!
و ذرات سیاه رنگ روی هندونه را نشان داد و شروع کرد از آب حوض ریختن روی هندونه جهت پاک سازی.
و ما همگی نسیم را تحسین می کردیم که در هر زمینه ای به فکر پوز ِ اروپا را به خاک مالیدن بود.ولو به قیمت مسموم کردن توریست با واتر ملون آغشته به آب حوض.
بعد از ظهر-دانشکده معماری:
یه آقایی هـِی حرف زد و حرف زد و حرف زد . و از وقتی که گفتم یارو در ابعاد امیرخانی ـه هی رفتم و اومدم و رفتم و اومدم از کنارش بلکه علماء در مورد نسبت قدی مان تصمیم بگیرند و به شایعاتی که از نمایشگاه کتاب90ذهن ها را مشغول کرده بود پایان دهند.
دم غروب-مسجد جامع یزد و بازار یزد از نوع فِیک:
نیکی از ظهر با گوشی خویش درگیر بود و ریجکت می کرد و نمی کرد و...:-“
مسجد جامع عبارت بود از فضایی بزرگ و خالی که گویا تمامی افراد حاضر در آنجا به قصد زیارت آب سرد کُن آنجا بودند.
بازار هم عبارت بود از تعدادی مغازه که اجناس شان را مستقیما از تهران و مستقیما تر از پارکینگ پاساژ پروانه وارد کرده بودند و با تفاوتی نه چندان اندک گران تر می فروختند.
_چنده این مانتوئه؟
_سی.
_ پــــــوف.زیاده.
_چهارده ـم راه داره.
و طی ِ ین خرید کم هم شگفت زده نشدیم از مقاصد دوستان:
_آقا!بازار اصلی یزد کُجاس؟
_بستگی داره چی بخواید.
_من می خوام بدونم مردم یزد لباسشونُ از کجا می خرن،من یه جُفت گوشواره بخوام از کجا باید بخرم؟
و ما "دو نقطه این نسیمه؟"مبهوت بر جـای.
***
_عـه!این مغازه ـم خوب بودا.بسته س.
_رو شیشه ش شماره شُ زده،در صورت بسته بودن...
مردی آمد و کلید در قفل انداخت.
_در صورت بسته بودن خودش میاد.
***
شیشه هایی بس تمیز و نیکی که با کله وارد شیشه ی در مغازه ها میشد.
هتل-شام:
شام عبارت بود از شنیسل مرغ و پوره سیب زمینی و یک عدد خیار شور.
و نیکی هم چنان ریجکت می کرد و نمی کرد و من از همه بی خبر تر و بی تقصیر تر:-“
هتل-بعد شام-دور حوض:
یادبود ها که شامل پیکسل و تعدادی عکس از مکان های دیدنی یزد بود توزیع شد و سپس حلقه ای دور حوض و درون حوض زده شد و باعث شگفت زدگی توریست های ساکن هتل شد و منجر به اعتراض برخی ساکنین هتل شد و در نهایت تلفنی به اتاق ها شد که زیاد بیرون نرید امشب که باعث درگیری فیزیکی خواهد شد.
هتل-دو اتاق یکی:
پس از آموزش بازی های بسیــــــــار جذاب توسط نسیم و ثمین و گذشتن ِ ساعت از یک و تغییر حالات مرضیه و ایفای نقش بسیاری از دوستانی که در مناسبت های اخیر حضور داشته اند،تصمیم به خواب گرفتیم.و شخصا به عنوان شاهد ماجرا اطمینان می دهم که فاصله ی بین گرفتن ِ تصمیم و اجرای تصمیم بیش از چهل ثانیه نبود.
_خب دیگه خانومـا...بخوابیـ ...خُــــر...پُف...خُــــ...
بنده به لطف بینی و سینوس بی جنبه و مسافرت نرفته ی خویش که پا از تهران بیرون می گذارم خودی نشان می دهند،تا نیمه های شب چهارزانو روی تخت نشستم بلکه قادر به تنفس باشم و تا نیمه های شب چـه ها که نشنیدم...تو خواب حرف نزن،کی حرف بزن...
صبح-روستایی که اسمش یادم نمیاد:
در کنار سرو هزار ساله به ایفای نقش در جلوی چشمان ِ خود سوژه پرداختیم.همین بسنده می کند برای قبل از ظهر آن روز و دوساعت خنده ی دوستان و کسر دو نمره از کارنامه ی من و...هــِی...
ظهر-وسط بیابان های توران پشت:
_خانوم!ببخشید!کی میرسیم دستشویی؟
_بیست دقیقه راهه.میریم یه رستورانی که کیفیت غذاش مناسبه و دستشویی ش هم تمیزه.
و شاهد تحقق همه ی این وعده ها بودیم وقتی که...
نوبتی از بالای در دستشویی با گوشی برای هم نور میگرفتیم و فرد داخل دستشویی را دلداری میدادیم که نترس،عنکبوتا تکون نمی خورن...
وقتی که ساعت چهار بعد از ظهر کباب ِ لای خمیر پیچیده شده با دو گوجه و بدون قاشق چنگال در اتوبوس ها توزیع شد...
وقتی که با یک دست گوجه را می گرفتیم و با دست دیگر نیشگون را از گوجه...
وقتی که در اتوبوس شنیده می شد:
_بچه ها!من میخوام تیکه آخر کبابمُ یادگاری نگه دارم بس که خوشمزه بود.فاسد هم نمیشه.ینی فاسد تر از این نمیشه...
وقتی که کیمیا می گفت یه ماه بخور نون و کباب،سه ماه بخور نون و تره...
غروب-راه آهن برگشتنی:
نیکی:خب چرا ما رو زود اوردید راه آهن؟مگه نمی دونستید تاخیر داریم؟
خ.وظیفه:من چه می دونستم؟الآن گفتن خب...
نیکی:مگه میشه؟!می دونستید دیگه خانوم...
از کجاشُ خدا عالمه...
***
شام همبرگر بود و نوشابه.
***
جهت شادسازی روحیه ی تمامی افراد حاضر در راه آهن و به فراموشی سپردن یک ساعت و نیم معطلی در محوطه ی بیرونی به اجرای پانتومیم پرداختیم.
_{...}؟
_{...}؟!هان؟!
_نکنه{...}رو میگی؟!
_انبار بابا جان!انبار منظورم بود!
خ.وظیفه:اهم!بچه ها!خیلی خوبه که وقتتونُ اینطوری استفاده می کنین،ولی مردم هم دارن استفاده می کنن به نظرم،برید یه جای خلوت تر...
و ما چشم به جمعیت روی پله ها،نشسته و ایستاده و مبهوت ِ نسیم که "گشت ارشاد"را اجرا می کرد،دوختیم.
شب-قطار:
همان چیدمان ذکر شده در قالب دو طبقه کردن اکیپ.نیمی طبقه اول قطار و نیمی دوم.
صبح-راه آهن تهران:
بی خداحافظی،بی سراغی از یکدیگر گرفتن برخی به سوی مامی و ددی شتافتیم و برخی به گیشه ی تاکسی؛توفیر چندانی ندارد.به هر حال همگی شتافتیم به سوی هزار و صد جور امتحان و یکشنبه های کِش دار و تمام نشدنی و زندگی به امید اردوی پایان سال سوم...
ولی عجب بارانی بود آن روز صبح.
+دستور زبان جدید را با ما تجربه کنید.در این پست.کتابی و غیر کتابی و محاوره و غیر محاوره مسالمت آمیز کنار هم.
دایره نوشت: آب به آب شدن کیمیا و نسیم هم عالمی دارد، رقص سماع عباس در مواجهه با آدم های کوتاه قد و آدامس عباس پور نیز هم.
-خط1-
کتاب "از سوره تا سبزه"
نگرشی به آیین های نوروزی، امیر الهامی
و در آخر بیتی از کیم کاشانی:
باغبان سر که ابرو را به هنگام بهار از برای باغ و رنگ باغ ابری دیگر است
+ هعــــی روزگار...
دایره
I think to myself what a wonderful world
نوروز همگی خجسته!
اینجا- مشهد:
قطار خراب میشود... نه بخاطر گذشتن حداقل 100 سال از عمرش، بلکه بخاطر تحمل وزن ناقابل عیالمان که خدا نکند بخواهد بخوابد و آن عینک Ray Ban را که شکوه و جلال خاصی به چهره اش میبخشد درآورد... دیگر واویلا میشود به والله! حتا واویلا تر از زمانیکه قطار بنده خدا از فرط خستگی و کهولت سن یک گوشه از بیابان را برای خود اختیار کرده و استراحت میکند... و دیگر قطارها مثل شیر از کنارش رد میشوند و با صدای مهیبشان لرزه بر تنمان می اندازند... و ما میلرزیم... میلرزیم چون پنجره ی قطار خراب است و هراز چند گاهی بطور اتوماتیک باز شده و نسیم خنکی وارد قطار میشود... و دوستان مذکری که فقط و فقط محض کنجکاوی و همچنین ایجاد غافلگیری و هیجان هر از چند گاهی در کوپه را باز کرده و بدون هیچ گونه آزارو اذیتی به راه خود ادامه میدهند... و ما میخندیم! میخندیم به همه ی اینها...
.
بسی رنج بردم در این سال سی..... چه عظمتی دارد آرامگاهش! این عظمت را که با انبوهی از دوستان اعم از درو داف و غیر در و داف پوشانده شده است ترک کرده و به سمت م. امید میرویم... چه ساده و کوچک است خانه اش در برابر خانه ی فردوسی!...
جو عکاسیمان گل کرده و در پی یافتن منظره ای زیبا، درمیابیم که موجودی سبز و چهارخانه در همه ی عکسهای هنریمان نقش فعال دارد... باز هم میخندیم... میخندیم به سیبیلهایش... انقدر میخندیم تا خوابمان میبرد... صبح با خبری از سوی عباس جان مبنی بر اینکه خورشید خانم بیدار شده اند و به ما سلام میکنند و درنتیجه ما هم باید برای جواب سلام و عرض ادب خدمت برسیم، بیدار میشویم...
اما قبل از آن باید لنگ نحیف خود را از زیر لنگ محترم عیال بیرون کشیده و آنرا امتحان کنیم تا ببینیم برای ادامه ی حیات مارا یاری میدهد یا خیر... یک سانتیمتر مربع پتویی را که برای گذران شب در اختیار داشتیم کنار زده و سلامی عرض میکنیم... به بساط صبحانه سلام میکنیم! و دوست داریم تا قبل از تمام شدن گنجایش معده مان شنا کنیم در سالن غذا خوری هتل!
چادر که سر میکنیم انگار سه کیلو بار گذاشتند روی دوشمان. بار را تحمل میکنیم... به زور بدنبال خود میکشیم... اما باز هم زنیکه های بسیار محترم آن موجودات پشمالو را به سمتمان نشانه میروند و میگویند بکش جلو آنرا! بکش جلو... از شما چه پنهان... گاهی هم میگویند خانوم! خ**کتون رو به قسمت آقایونه... درست بشینید...
به امید اینکه خدا شفامان دهد به سمت دارالشفا میرویم... ثصور میکنیم جاییست که به گفته ی مسئول محترممان گلدان بر سر ملت میخورد و امام رضا شفاشان میدهد. اما قبل از اینکه رویای بهبودی وضعیت بینی، هیکل، صورت و... را در سر بپرورانیم آمبولانسی را مشاهده میکنیم که رویش نوشته دارالشفا... و به بیمارستان روبرویمان لبخند میزنیم...
در این میان دعا هم میکنیم... به مغزمان فشار میاوریم تا کسی یادمان نرود و با اینکه به قیافه هامان نمی آید نماز هم میخوانیم! و چه تنگ شده است دلمان برای نماز خواندن...
و اما برمیگردیم... باز معلم جیغ میزند "ور زیادی ممنوع!"... باز ریاضی نمیفهمیم! باز در انبوه کارها شنا میکنیم و باز حس میکنیم پروژه مان به کارگاه امسال که هیچ... به کارگاه سال دیگر هم نمیرسد... عیب ندارد ولی، مهم این است که خوشیم و میخندیم به همه ی اینها! میخندیم...
+بــــــــــــــــــــــــــــو، سرده، کاپشنم کو؟ :دی
-خط ۳-
ـیک دو سه!حلی۳! سه دو یک!حلی۱!
....
لازمه توضیحی داده بشه آیا؟؟؟؟
عباس:مااشااااااالله!!!!!!!!
دسته جمعی به تو افتخار میکنیم برادرم.حداقل برای انسان بودنت.
---خط۲---
یاد روزی میفتیم که رفتیم آمفی و صدامون بالا رفت و "فهمیدم! سیبیلاشو زده!"
یه نگاه به دبیر فعلی. نه...سیبیلا و ریشا مطابق قبل. سیبیلا و ریشای الکــــــــی...تک تک اون ها سر جاشون، به صف،دارن حساب پس میدن...
وو.وو.وو.وو...بر می داریم. میگیم الو! سلام داریم.
تزریقاتی خبر میرسونه که موشاشون پاره شدند. فی الواقع دل و روده و فلانشان را از جا درآوردند. پاره شان کردند. وای بر کسانی که پاره شدند و پاره کردند(ناشی از تاثیرات تنهایی در کلاس فیزیک با فلان زده شده)
دبیر چشم تو چشم شده باهام.
گوشی رو میدم نیکی. گوشی گوشی!
پنجره بازه. نه، باز نیست ولی سوز میاد. نیکی زیر میزه: ثمین خانوم س*کت*ر! هفته ی دیگه که ما بحمدالله مشهدیم، میخواد امتحان بگیره!
و ما از این بابت خوشحالیم. نه... شادیم.
فی الحال دبیر آن کلاسی ها نخ دندان میکشد و گل می روید ز سه ی یک... گل می روید!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بوی جوجه رو منقل باعث میشه انگل بغل دستیت بشی. بری توی رگ. از اونجا برسی به مغزش و دلی از عزا دربیاری. ولی تا میایی انگلش بشی، اون میزنه زیر گریه و دلت براش میسوزه. میبریش پایین و از اون کیکای خوشمزه ی مامان سارا و آب زرشکای مامان مهریاب و فلان وبهمان براش میخری و میبینی داره از خنده ریسه میره...
یه نیگا به چپ؛ یه اوله با یه کاسه سالاد ماکارونی وایساده. ماکارونیا خسته، کوفته. اگه جلو گربه بذاریشون، گربه هه از سرعت قدم هاش کم میکنه و همونجا وایساده تو چشات خیره میشه که از صدتا فحش بدتره به مولا. روبروش یه مادر بنده خداییه که فکرکنم تا الان هزار بار به خودش لعنت فرستاده که چرا دخترش رو توی همچین مدرسه ای ثبت نام کرده...کف دستش رو که بو نکرده بود بنده خدا. اوله رو به مامانه: خانوم تو رو خدا...فقط هزار تومنه...ایشالا دخترتون خوشبخت شه! فقط هزار تومن...
یکم اونورتره؛ بساط واکس و کفاشی پهنه...اوله کمی تا قسمتی لهجه داره: خانُم جان، بده کفشاتُ برات واکِس بزنُم! بالا سرش یه برگه آویزونه. بیچاره جنازه شده: کنکوری ها کنکوری ها! بشتابید! بادکنک ضداسترس برای شما که میخواهید کتاب هایتان را قورت بدهید...
سریعا نیکی رو میبریم به محل فروش بادکنکا.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نشستیم، داریم میلمبونیم. پنیرش کش میاد. یاد کش افتادن تفم روی سیب عباس میفتم. تخلخل رد میشه. اخماش تو همه. یکی نزدیکش بشه چک َ رو میخوره. نیکی هرهر میخنده. میگه بیچاره از فروش اون تاپ های خزوخیل شانس نیاورد. به فروختن شال های نقطه نقطه رو کرد. کارش نگرفت...رفت سراغ پاستیل و تخمه و مردم زدن تو ذوقش...طفلکی!
مسئله اینجاست که تو اون شلوغی اگه تو شلوارت ریدمان هم بکنی کسی نمیفهمه و تو همون شلوغی دست یکی میره تو جیبت، کیف پول رو برمیداره، خالی میکندش و میگه دستت درست!
و تو میمانی و دوستانت که دو دسته خاک را بر سرت فرومیریزند و احساس پخمگی کلهم وجودت را فرامیگیرد. ولی او از خانواده ی پستانداران است. تو نیزهم! پس مشت محکمی بر دهان دوستانت میزنی و به شخص شخیصی که دوتومنی های متعددی از کیفت برداشته لبخند ملیحی به نشانه ی دوستی تحویل میدی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داری کش و قوس میایی...میون جمعیت از کت و کول افتادی... اما دوتا چهارمی سرحال جلوت دارن میرقصن! اوووووووووووووف...این مدلیش رو دیگه ندیده بودیم به والله! به پیر و پیغمبر قسم میخوری که یه قرون هم برات نمونده تا حاضر میشن دست از سر کچلت که یه حلقه گل روشه بردارن!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و در راه برگشتنه تو میمانی و خان قلی و یک حلقه گل روی سرت. خان قلی استارت میزنه، بعد{..}... بعد من {...}، بعد خان قلی{....}...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و بازار ِ بازرچه بس داغ.
تا بازارچه ی آتی، خدا به خیر کند...
دایره
اون موقع ها هنوز با خط ۲ و ۳ و دایره همکلاسی بودم...همون موفع هایی بود که اون ته سر زنگای ریاضی از یه طرف دعا میکردیم مارو نبره پا تخته از یه طرف دیگه شکر خدارو به جا میوردیم که زنگ بعد دینی داریم و آلوچه و اسم فامیل و دست بازی و این که یهو کیمیا داد میزد استپ!!!!
اون موفع ها سر کلاس تنها نبودم...![]()
نمیدونم چرا یهو تمام خاطرات سال های پیش اومد جلو روم!
تقویم بچه های ۵-۱ رو داشتم ورق میزدم که یاد تقویم خودمون افتادم.با خط ۳ و دایره رفتیم خونه خط۲.رو گونی تقویم درست کردیم.تقویم های باحالی شدن!!
انگار همین دیروز بود که بعد از بازارچه بیسکوئیت ها و نسکافه هایی که نفروخته بودیم رو سر زنگ حمداوی پخش کردیم!
تقویم رو بازم ورق میزنم....سال ۹۱....
آخرین روز سال چهارشنبه است....چهارشنبه سوری....!
انگار همین دیروز بود که نسیم اومد گفت بچه ها ترقه برداشتیم که بریم تو ایستگاه....
شرمنده....
زیاد گفتم "انگار همین دیروز بود که...."
دیروز با خاطراتش مرا فریب داد...
فردا هم با وعده هاش...
تا چشم باز کردم امروز هم گذشته بود...
نمیتونم به گدشته و آینده فک نکنم...روزامو اینجوری میگذرونم....بیشتر با فک کردن به آینده...![]()
یه آینده ی خوب....![]()
خب نمیگم انگار همین دیروز بود که...
میگم یقینا چشم رو هم بذاریم میشه چهارشنبه سوری سال ۹۱ ...
تقویم بدیش اینه...گذشت زمان رو حس میکنم!!
دوست دارم چشم رو هم بذارم ببینم نوبت روزای خوب شده!
نوبت روزای خوب میشه!
یه حسی بم میگه میشه...
یعنی سال دیگه میام تجربی....؟
پ.ن:۴تا دستبند گرفتیم تقریبا شبیه هم!!دوسش میدارم...!
والسلام!
خط۴.
بارانی بسی شدید در حال بارش است و احتمال می رود که در روز بعد اخبار اعلام کند تمامی شعب شیلا جهت سد سازی مورد استفاده قرار خواهند گرفت.
اما صبح از شدت باران کاسته و خداوند پس از مشاهده ی پافشاری و دعای جمعی بچه ی خیلی وقت بیرون نرفته و تعدادی بچه ی خیلی درس خوانده و معدل بالای نوزده و نیم شده(صفت بودن اینا الآن!)باران را قطع کرد و ما راهی شدیم تا جشن بگیریم شانزده ساله شدن خط3 را.
11و ربع ظهر،استگاه بی آر تی:
بی آرتی چیه؟خط آزادی چیه،خاوران کدومه؟خط عوض کردن چیه اصن؟...فقط آن یگانه خط ِفرق وسط نیکی...![]()
من و نیکی و ثمین در بی آرتی:
جهت تفهیم میزان فشردگی همین قدر کفایت می کند که وقتی شُش های نیکی پر می شد شش های من خالی می شد و بالعکس.بعد از مدتی هم دیدیم که دیگر هوایی وجود ندارد جهت پر کردن شش،بنده که قد بلندتری داشتم می رفتم بالا نفس می گرفتم و میاوردم پایین برای دوستان.![]()
و در آن هنگام حکما دایره روی صندلی ماشین دَدی لم داده بود و با دکمه ی پایین و بالا کردن شیشه،ور می رفت.
12ظهر،ایستگاه اتوبوس دم مدرسه:
_اوه اوه!اون کیه از دور میاد؟معلمه؟
_مرضیه س باو!
_نه؟
_آره.
_نه؟!
_آره.
_آخه کم کردن حجم ما یحتوی توسط یه مانتو تا چه حد؟!![]()
***
عباس و نسیم در نمازخانه ی بیمارستان سر کوچه تغییر دکوراسیون می دهند اساااااسی!وانتدِ وانتد!
روژین نیز در ایستگاه فساد(همین ایستگاه اتوبوس ِ)به ما می پیوندد و جمیعا به سمت میدان ولیعصر راه می افتیم،در انتظار اتوبوس.
و بالاخره اتوبوس می رسد با دلی لبریز از مسافر!در که باز شد چند نفری به بیرون پرتاب شدند و دوباره به زور از پله ها بالا رفتند و با چنگ و دندان مانتوی اطرافیان را چسبیدند تا دوباره در اتوبوس بسته شود و راه بیفتند...و در این اوضاع و احوال اصرار نسیم برای چپیده شدن در همین اتوبوس،فقط و فقط همین اتوبوس.
نسیم:آقای راننده!ما جا میشم؟
_آره جا می شید.
و ما مات و مبهوت به نسیم و راننده و تعداد هفت نفره ی خودمان چشم دوخته ایم.![]()
در نهایت همگی در یک ون چپیدیم که از قضا درش بسته نمی شد و در ترافیک یک ماکسیما با پنجره ی باز کنارمان حرکت می کرد که بنده با افتخار گفتم که ا بچه!راننده شخصی بنده س ایشون!و راننده ی ماکسیما این جمله را شنیده و قصد خروج از ماشین از طرق پنجره و کشتن اینجانب را کرد که ما حرکت کردیم الحمدلله.![]()
پیاده رو- دم پارک ساعی:
_شیلا اوناهاش!
_اونم گوگول ِ!
و خط4که خانم خانما شده بود خانمانه با ما که هیچ خانم نبودیم دست داد و یک لحظه احساس کردیم تعداد دست ها انگار بیشتر شده،و به حضور مهریاب پی بردیم.
بعد از پشت سر بویی حس کردیم و با جسمی صورتی مواجه شدیم که کیمیا بود.بویش نه به دلیل عدم استحمام که به خاطر سوار بی آر تی و مترو نشدن و عرق نکردن بود،بویی بس خوش بین ما عرقی ها!(زمونه بر عکس شده بخدا...)![]()
ما،پشت میز شیلا:
بنده جو صاحبخانه ای گرفته بودم که:تعارف نکنین!هرکی هر چی می خواد بگه!از مهریاب شروع می کنیم.چی میخوای عزیزم؟
و تعداد دقیق غذاها و انواع را مشخص کردم به طوری که تمامی افراد حاضر در شیلا می توانستند قسم بخورند که این جماعت تولد من آمده اند.
ما_به طور دقیق تر،من_در حال لمباندن:
همه کنار کشیدند،یا از سر سیری یا مثل روژین به نفع من!و من ماندم و آن یک پیتزای دست نخورده ی آخر که احساس مسئولیتی سنگین را بر دوشم نسبت بهش احساس می کردم و بخوبی انجام مسئولیت کردم در برابر نگاه متعجب دوستان که:
_گاوه بخدا!
_درو می کنه!
_مِنو رو بده ببینم چیز دیگه نمی خواد؟![]()
.
.
.
و لامپ بالای سرمان ترکید و ما دست زدیم و تولد نیکی را تبریک گفتیم.فدای سرش که لامپ بود نه بادکنک.به قول فروغ صداست که می ماند!![]()
ما،در پارک ساعی:
عکس هایی تاریخی از این لحظات به جا مانده؛اعم از مرضیه و ثمین سوار بر مجسمه ی فُک و بقیه پیاده کنار فُک،سارا که درختی را به نیابت از شاهرخ در آغوش گرفته و ...![]()
مهریاب به عنوان بلد ِ راه(شایدم بلده راه)ما را می برد "بهترین جا"ی پارک!آلاچیقی که مگس دورش پر نمی زند و این خصوصیت مطابقت داشت با یادگاری های کنده کاری شده ی روی آلاچیق.فُلانی و بَهمانی...بَهمانی اند فُلانی...فلانی لاو بهمانی...بهمانی قلب فلانی...![]()
حالا آن وسط بنده یک "عرفان"هم پیدا کرده بودم و از علاقه م به این اسم می گفتم و حرف های خاله زنکی شروع شد و آن بین جمله ای طلایی گفته شد:
_بچه ها!من اگه شوهرم زشت باشه خودکشی می کنم!![]()
_ههههههه!خاااااک تو سرت!خب شوهر نکن بش!![]()
_انگار نازل میشه بش و کاریش نمیشه کرد!![]()
_انگار شوهرشو می خواد بزاد!![]()
موقع بیرون اومدن از پارک هر سو مرز...هر سو گشت...با این حال پر از زوج ِ عاشق ِ بدون آلاچیق ِ خلوتِ بی فرهنگ و حیـ... (سهراب سپهری-با کمی تخلیص!)
در نهایت جهت رعایت حال دوربین نیکی هم که شده(ویار گرفته بود نسبت به جمله"اینجام خوبه واسه پروفایل پیک")پارک را ترک کردیم.
ما+عرقی،در اتوبوس:
سر هر ایستگاه که در باز میشد دایره با تعجب:هـَو!اینا الآن می خوان بیان بالا؟![]()
_خب آره!
_دار ـم له میـ شم...بگم میشه سوار نشین؟
_دِ ادبیات اتوبوسی بلد نیستی!باید بگی"هووو!خانوووووم!"![]()
و یک ایستگاه زودتر پیاده میشیم و تا میدان ولیعصر پیاده می رویم. از آنجا که بسیار خسته ایم تصمیم میگیریم به خواهران زحمت ندهیم ما را به کلانتری بازار منتقل کنند و بدین جهت بنده چادر روز مبادایی که گوشه ی کیف داشتم را تقدیم عرقی کرده و کاپشنم که بلند بود را تن نیکی.در آن وضعیت اگر گـ .شـ .ت می آمد اول از همه بنده را می گرفت و سرزنش هم می کرد که:از دوستت یاد بگیر چادر داره!از اون یکی که کاپشن بلند تن ش کرده یاد بگیر...
من و نیکی و ثمین و عباس در راه ایستگاه مترو:
چادر را نیکی سرش می کند و با سر و وضعی ترحم انگیز از خیابان رد می شویم در حالی که نیکی می گوید:به مولا الآن سیاوش از اینجا رد میشه،اونم تو این وضع که من این شکلی م...![]()
ما در ایستگاه مترو-به ردیف نشسته روی صندلی ها:
_خب دیگه!استراحت بسه.پاشید بریم.
_پاهام کار نمی کنه.
_پاشید باو!دیر شد!
و نیکی طلایی ترین جمله ی زندگی ش را گفت که گمان نمی کنم پیش از این گفته شده باشد:
_به مولا خوشحالم!![]()
+تولدش مبارک!![]()
-خط۱-
خبر می رسد که کارنامه فقط به پدران گرام تحویل داده می شود.
اعتراضات-قابل قبولی-اوج می گیرند که:
_خانوم!ما رو با باباها در نندازین!
_خانوم!بابای منو خدا بیامرزدش.مرد خوبی بود...![]()
_بابای من که 8تا12بهمن خونه زن دومشه...![]()
***
کلاس دینی:
من:خدایی خانوم بهشتیا با هر کی بخوان هم نشین می شن؟
_هوم.
من:دِهـَ !اینجوری که هر کی با یه جانی دپ راه میره تو بهشت.
_جانی دپ؟!سلیقه ت...![]()
مرضیه:خانوم جرج کلونی...بی نظیییییره!
_این شد یه چیزی!![]()
من:از همین امروز کمر همت می بندم برم بهشت...
سپیده:اومدیمو رفتی و دیدی سهراب سپهری اونجا نیس.ته جهنمه!
_به عنوان یه بهشتی درخواست می کنم برم جهنم.
_میری بعد می فهمی تشابه اسمی بوده!![]()
_آره!یکیو می بینم داره نقاشی میکشه،میزنم رو شونه ش که"سهراب؟"،یهو باب راس(؟)برمیگرده میگه "یس؟"![]()
بماند که چه جوری ادای باب راس توی جهنمُ در میوردیم:
با لحن مخصوص:حالا رنگ قرمز و زردمو قاطی می کنم...من عاااااشق رنگ شعله م...اینجا چن نفر دارن تو آتیش می سوزن... این نقاشی شماس،تخیل شماس.محدودیتی ندارید...هر چندتا که دلم بخواد آدم اضافه می کنم تو آتیش...چه جیغی می زنن... اینجا عزرائیل هم اضافه می کنم که بیاد ساکتشون کنه...من عاااااشق این جذبه م...
زهرا:آقا من دلم می خواد لیدی گاگا رو هم ببینم.
_اونم اونوره!(در اینوری و بهشتی بودن ما که شکی نیس صد البته!)پیش جانی دپ اینا...ولی خدایی عجب بهشتیه جهنم ها!![]()
روژین:تناقض!
_جهنمی هایی که عذابشون تموم میشه میان بهشت سی دی فیلم قاچاق میارن اینور واسه بهشتیا.فیلم جدید جانی دپ از رو پرده...![]()
***
دبیر ادبیات در حال آموزش وزن "صاحبدلان خدا را"ی حافظ است "با تن تن تن"و چه می دونم "فعول فعول" که ناگهان وسط شعر شروع می کند به گفتن:"بانک ملی ،بانک ملی"...شده بود عینهو ساختمان پزشکان که به یارو نیماِ می گفتن وسط برنامه رادیویی با ربط و بی ربط تبلیغ تشک فلانُ بکن...
در بین صدای قهقه ی خودمان صدای سپیده را میشنویم که می گوید:"خانوم کار که عار نیس.من خودم واسه گاج کار می کنم.از بانک چن می گیرید واسه تبلیغات؟"
+و همچنان حکمت بانک ملی گفتن دبیر بر ما پوشیده س...
-خط۱-
آورده اند که تنی چند از جوخوران، شیخی گردالی وار را بدیدند که سر بر آستان آبنما نهاده، همی زخم درنده ای داشت و به هیچ دارو به نمی شد.
مدت ها در آن رنجور بودی و شکر خدای عزوجل علی الدوام گفتی.
پرسیدندش که شکر چه می گویی؟
بحکم ضرورت، این شیخ را مناظره ای افتاد و همی گفت:
فی الجمله، چندی پیش ـ اندر امتحانات منسوخ و لغو و باطل و نامفهوم ـ خود را خوش آواز پنداشته و فریاد بیهوده برافراشته که:
ای یـــــــــــــــار جانی، یار جانی...دوباره برنمی گردد، دیگر جوانــــــــــــی...
همی گشتندم و به رقص، راه راهروی پیش ها را گرفته و داخل بشدم. چو خویش بدید که دست تطاول بر روی برگه ی دیگری دراز کردن نتوانستن، به ناچار در برگه بنوشت که گر شاش شما تیره تر شود، مارا چه؟! رنگ شاش ما را روشن بُوَد!
نعره زنان، چشمانش به نوشته های رنگین و دلاویز کلید سوالات برخورده، به چپ نیکی هم حسابشان نکرده و همی آواز سر دادم که:
ای بانوی من، بــــــــــــــــانوی من! بیا یک دم بنشین تـــو رو...رو زانوی مــــــــــــــن...
در این حال خال خالویی بغایت اندوخته شده از مبتکران، خیلی سبز و امثالهم، قهقه سر داد و بگفت گر تو را خیلی سبز بود، به این حال و روز.....{در اینجا با نگاه مرضیه مواجه میشیم و تخته شدن در ِ دهن گوگول}
ـ حال این چه حالت است تو را شیخ؟!
ـ مرا به سبب آن سردار طرح دهندگان ریش و اریاش، چنین حالت است. خیر ندیده!
والله، ما را همان به که استحمام ده!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
+ عنوان، در راستای پست پیشین.
ـ دایره ـ
آخه نه که روزای دیگه هنوز کیفمونو زمین نذاشتیم شروع میکردیم به درس خوندن!!!
پ.ن:دایره جان مداوم از خودت خبر بده ببینیم سالمی یا نه!یه وقت اسیدی چیزی نپاشیده باشن روت!!!![]()
خلاصه این که بالاخره امتخانا تموم شد!اول صلوات و حالا همگی ریپیت افتر می!!
قول میدم ترم دوم درس بخونم!!![]()
قول میدم دیگه سر کلاس گوش بدم!!![]()
قول میدم دیگه جزوه بنویسم!!![]()
قول میدم!!
آخر خرداد با این آپ روبرو میشوید:
بالاخره امتحانای خرداد تموم شد و حالا بعد از من تکرار کنید:
قول میدم سال سوم درس بخونم!!
قول میدم سال سوم جزوه بنویسم!!
قول میدم...
گزینه ۲...........به نظرتون رتبه هامون ۱۰ به توان چنده؟؟؟
پ.ن:آقا بخدا قسم هیچ گونه توهینی در این آپ نبود!!توروخدا هرگونه برداشت بدیرو نکنید!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
توروخدا....![]()
![]()
![]()
آقا خواهش میکنیم!!!![]()
![]()
![]()
خط۴.
ایستادنش تو را یاد فیلم های هالیوودی می اندازد.دستی به کمر؛دیگری روی میز . خم و راست شدن کمرش را میبینی.خود را از زاویه های مختلف برانداز میکند.دلبری در خونش است.دختر ترین موجود روی زمین.
و خداوند او را آفرید و دیگر دختران از وی زیراکس کرد....تا به جوخوران رسید...خداوند پس از آفرینش چهار شاخ ماند...اینان چیستند؟؟؟
موهایش را از چپ و راست پریشان میکند...جای پدرت خالیست...خط3 نیست که باز هم برای دایره هوویی دلبرک تر از قبل بیاورد.
انگشت اشاره ی دستش را دور موهایش میپیچد.فر که میخورد ذوق میکند؛برمیگردد که ببیند آیا تو هم صحنه ی تاریخی را دیده ای؟؟؟و کله ی تا شکم فرو رفته در کتابت را میبیند.اخم میکند؛انتظار دارد از دیدن وجناتش مست شوی؛از هوش بروی؛آب از دهانت راه بیفتد...چون بقیه یاورانش...
زیر چشمی نگاهش میکنی.حالت تهوع خفیفت که از بدو ورود شروع شده شدت میگیرد.دوست داری بی آنکه ناراحت شود به سمت توالت بروی...اوق بزنی.اوق بزنی...آنقدر که بوی عطرش از دماغت بیرون رود.آنقدر که رنگ لب هایش را از یاد ببری.آنقدر که تصورات وحشتناکت از صحنه ی دیدار او و یارش از دهانت بیرون بیاید و در چاه دستشویی ناپدید شود....
رنگ لب هایش حتی برادران بسیجی را هم به هوسی بس حیوانی میرساند....اگر این رنگ قرمز است؛پس رنگ مداد رنگیت چیست؟؟؟ خودش را نگاه میکند.باز هم.خواندن ذهنش آسان است. آیا طرف رغبت میکند جایی در نا کجا آباد ماشینش را پارک کرده؛آهنگی بس مزخرف گذاشته؛و به بهانه ی پوشاندن موهایش...؟؟؟؟؟آیا میتواند خاطره ی امشبش را برای کسانی چون تو تعریف کند و رنگ پریده ی صورت ناشی از تهوعت را با ذوقی حیوانی اشتباه بگیرد؟آیا در ادامه ی این شب؛شب های بهتر؛با ماشین های گران تر؛با عطر هایی خوشبو تر؛با پسرانی احمق تر وحود خواهند داشت؟؟؟
اگر جوخوران و دیگر جوخوران مانند ها با عینک و کتاب به دنیا آمده اند؛این مخلوق نادر با ماتیک و امثالهم پا به این گردالی دایره مانند گذاشته است.
گوشواره هایش دست حلقه های هالاهوپ را از پشت که هیچ!از منتهی الیه جنوب غربی بسته است. این است قدرت ابتکار خداوند....(سجده ی واجب)
پس از هر بار باد کردن آدامس؛رنگ دهانش را تجدید میکند.
و تو تعجب نخواهی کرد اگر ریمل مژه هایش،فریاد زنان پایین بیایند،دهانشان را باز کنند و رو به تو فریاد بزنند.
دلت حتی برای ریمل مژه هایش می سوزد که با چشم هایی اشک بار ،التماست میکنند.التماست میکنند تا نجاتشان دهی.دستمالی برداری ؛ سطل آشغال را به تن نمایی بر روی چشم هایش ترجیح می دهند.
به کجا میروی آخر؟؟؟
و شیطان سال هاست با دیدنش به خدا التماس میکند:آدم بیاور.......هزار بار برایش سجده میکنم......
-خط۲-
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد:
يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.
من همه، محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فروريخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
- ” از اين عشق حذر كن!
لحظهاي چند بر اين آب نظر كن،
آب، آيينة عشق گذران است،
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،
چون كبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“
باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم! “
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد،
ماه بر عشق تو خنديد!
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم.
نگسستم، نرميدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم،
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
فریدون مشیری
+من عاشق این شعرم! :اییییییییییییییکس ![]()
![]()
-خط ۳
میای پایین پیش دوستان و میشنوی که میگویند بوی ریاضی میاید!
ریاضی....ریاضی....ریاضی...
به این فک میکنی دقیقا کی به ریاضی علاقه مند شدی؟؟
اول دبستان که نمره هات یکی در میون ۱۷ و ۱۸ بود؟؟
دوم دبستان که نمیتونستی درک کنی چرا ۸ منهای ۲ نمیشه از ۲ ۸تا کم کنی؟؟
سوم دبستان که روز پرسیدن جدول ضرب فقط هفلشتا پلنگ و شیش تا رو بلد بودی؟؟
چهارم دبستان که به خاطر نمره ی ریاضی ۱۹.۵ معدلت ۲۰ نشد؟؟
:
:
:
کاظمی.....نیک نشان......نوید.......
و یا اول دبیرستان که صبح های یکشنبه میدوییدی طرف کلاس تا هرچه سریع تر دفتر سفیدتو از رو یکی کپ بزنی؟؟(سلام آقای حمداوی!!بخدا از وقتی دعوامون کردین خودم سعی میکردم بنویسم!!)
:
:
:
و زمان میگذرد!دوم دبیرستان میشوی در حالی که در بین برنامه هفتگی ات آمار و کامپیوتر به چشم میخورند و نگاهی به مادرت میاندازی که وارد اتاق شده و میگوید واسه امتحان ریاضی فردا آماده ای؟؟و در حالی که به کسی که نذاشت بری تجربی نگاه میکنی میگوییی سه بار!!
:
:
:
شنبه است و سر امتخان نشسته ای....ناگهان نوری میبینی...و آنگاه صدایی میشنوی که میگوید:
اکتبی بسم ربک!
به سوالات جواب میدهی و با خود زمزمه میکنی" کاش زبونت لال میشد و شرط نمیبستی!!"
والسلام!!
خط۴.
متوجه میشیم مردم دارن بد نگاهمون میکنند.ما که کاری نکردیم!هر کاریم کردیم تو خلوت خودمون و خداای خودمون بوده واللا!غیر از دوستامون کسی نفهمید ما دیشب دست کردیم تو دماغمون....
خانمی جلو میاد.بهمون میگه زشته به خدا!مکروهه!اصن یه چیزی بد تر!حرامه!باید کفارشو بدین! سید هاشم ، عرقی ،میر الله!هی با شماهام!کل شهر فهمیدن دیشب دستتونو کردین تو....استغفر الله....دما....غ...تون!
میر الله دست دماغیشو پاک میکنه...آروم میگه:هی هاشم!با توام سید!با توام مرد مومن!به سمن گفتی که دستمونو کردیم تو دماغمون؟؟؟د خب نمیگفتی مرد...نمیگفتی فدات شم!
سید هاشم مات مانده!رو به عرقی
عرقی!!تو به کی گفتی ما دست کردیم تو دماغمون؟؟؟د آخه من قربون این هیبتت!نمیشد نگی بخت کور؟؟؟
عرقی دستشو از دهنش در میاره...هه!حکایتش حکایت همون دختر اساطیریه که با جفت الکترونای پیوندیش سید هاشم و میرالله انداخته شده وسط این قوس...نه میخواد بره نه میتونه نره!نه میخوان برن نه میتوونن نرن!
هه!ما دستمونو کردیم تو دماغمون!اونم تا آرنج!آره آقا جون!آره فدات شم!آره مرد!ما کردیم!حالا یه بلندگو دستت بگیر یه دستمالم بپیچ دور سرت!لاک قرمز جیغ یادت نره..کفاره داره!بعد بپر وسط ایتالیا داد بزن اینا دستشونو کردن تو دماغشون...د نخند !برو خودم باهات میام!خجالت میکشی؟نه
عادت کردیم ماها حتی پشت اونایی که بلندگو میگیرن دستشون واسیم!پس برو...برو مرد
ـخط ۲ـ
حکایت ما حکایت اون دختر اساطیریه که نمیخواد در دایره ی هستی سرگردان باشه و مرتبا از قوس نزول بیاد پایین و به نقطه ی کثرت برسه و اونوقته که یه نگا به چپ یه نگا به راست، سرشو بندازه پایین و پاشو بذاره رو گاز، قوس صعودو با حداکثر سرعت طی کنه و به نقطه ی وحدت برسه، شایدم نرسه.
ـ نمیخوام نداریم خانومم.
ـ یعنی که چی آقای من؟! نمیخوام خب! مگه قوس اکیدا صعودیه که مجبور به طی کردنش باشم تا به مثبت بی نهایت برسم و بعدشم پارسافر رو کل راه حلم خط بزنه و مجبور بشیم سه زنگ با شمین شعاعی مانندها جبرانی بگذرونیم و به جکای علمیشون بخندیم؟! نیمخوام... مثه اینه که بگی هگزوزای کتونی میخوان گالاکتوزو تو خودشون راه بدن. خب نمیخوان آقاجان! کربنای کایرالم دیگه شرایط دارن واسه بالا رفتن از قوس اون ۶ ضلعی، چه برسه به من ِ سبحاني ما اعظم شأني. د ِ خب آخه مگه میشه بخوایی با آقاتون تا ابدالدهر تو کیوسک باشی؟! نمیخوایی. همم؟ نمیخوایی وقتی اون سیبیل چخماقی داره mها رواز دو طرف قانون گرانش خط میزنه ساکت باشی و بذاری کلاس تو جو خودش باشه. دقیقا مثه این میمونه که نخوایی سر کلاس خوانین از ۶تا حواست به علاوه ی ۴تا قرضی استفاده کنی. دیگه از این واضح تر؟!
ـ چرا کفر میگی؟
ـ ز خرخوانان عالم هرکه را دیدم غمی دارد/دلا رو کن به مردودی که آن هم عالمی دارد
ـ منظورم این بود که نمیتونی، اگر هم بخوایی نمیتونی فدات شم! امشب درپیشه...صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود، نقطه ی وحدت که دیگه جای خودشو داره. همم؟!
ـ معرکه نگیر آقای من، معرکه نگیر!
ـ کیمیا، فکر نمیکنی زیادی انار خوردی؟!
...
+ تا اطلاع ثانوی در ِ پژوهش تخته َس. پروژه ها و کارگاهمون رو هواست. و من الله توفیق.
ـ دایره ـ
_نشد بابا! برنمیگرده.... بسشه دیگه! زده رو دست نوح یارو!
_نه آخه این به این راحتیا نمی میره... یک، دو، سه... شوک!!!
_هی وااااااااااااااااااااای من... این که زنده شد دوباره... ![]()
.
.
_ ااااااااااااااااااااااااااااااا! چه خانوم خوشگلی! سلاملکم! اینجا چه خبره؟؟ پس حوریای بهشتی کوشن؟؟؟؟ اینجا این دنیاس یا اون دنیا؟؟ حالا اینارو ول کن... خانومرو بچسب... چه خوشگله... واهاهاهای....
.....
و اینگونه بود که برای دومین بار به او فرصت داده شد تا بخت خود را در این دنیا بیازماید....
.
.
.
_ رود راین باعث آلودگی دریاچه ی.... ای بابا! خانومای اون ته! ![]()
ماکارونی تمر هندی... از آن من. خیابان شهید قندی... از آن من. قبری که بهش میخندی.... از....
_بله؟؟... (اندکی آرامتر: خانوم چرا نمیذارید گوش بدیم آهنگمونو؟؟) ![]()
_لطف کنید بفرمایید میزای جلو بشینید... این میزا خالین...
و اینجاست که معلم با 4 عدد
روبرو میشود... آخر این
ها با یک جفت هندزفری دوبه دو به یکدیگر متصل بوده و نمیتوانند از هم جدا شوند... چه می شود کرد؟؟ پیوندهای دوستی است دیگر...
.
.
بالا خره این پیوندها کار دستمان میدهد... زنگ زیست است و مثل اینکه معلم هوس کرده همه ی این اراذل را یکجا آدم کند...
_پای تخته لطفن!
_ بله... و زمانیکه معلم یک منفی زیبا ناشی از درس نخواندن و پای تخته نرفتن برای ما و بغلدستیمان میگذارد، جواب زیباتری از عبارت معروف "به چپم" پیدا نمیکنیم...
.
.
{آخه به قول معلم ریاضی زندگی صد سال اولش سخته! چرا خودت رو ناراحت کنی بخاطر این چیزا؟؟؟
آره صد سال اولش سخته... ولی وقتی مجبوری به اندازه ی شنیدن 3تا اذان در کلاس و در کنار دوستان باشی.... صد سال میخوایم چیکار آخه؟؟؟ همون 15 سال کافیه به جان شما!}
ساعت 5 بعد از ظهر.... عده ای از دوستان در خانه ی والیبال و مشغول دیدن شوهر آینده شان... ما و دوستانمان در حال نفهمیدن ریاضی (!) و انتظار برای وقت استراحت.... ![]()
.
.
تعدادی مقنعه آبی در حیاط میدوند و نعره میکشند... مثل اینکه از کلاس جبرانی ریاضی فرار کرده اند... یکی زوزه ی گرگ سر میدهد... دیگری از ترس گرگها بع بع میکند... گرگم به هوا است دیگر... بیچاره ها پاک قاطی کرده اند! کودک درونشان مثل اینکه به یکباره بیرون جهیده است! ![]()
.
.
بنده خدا معلم فیزیک... مثل اینکه صد سال اول زندگی برای ایشان هم سخت میگذرد... برای یک لقمه نان ببین چه ها که نمیکند.... مثل فرفره دور خودش میچرخد و دستهایش را بالا و پایین میکند تا به این گرگها و گوسفندها مبحث آسانسور را یاد بدهد... چه حیف... که همان لحظه معاون وارد شده و از دیدن این صحنه ی دلخراش اشک در چشمانش حلقه میزند... ![]()
.
.
اینجا. مترو. با دو پسرمان. مشغول دید زدن. وی لاو یو پی ام سی! ![]()
{از قدیم گفتن دود از کنده بلند می شه... میبینی؟؟ اونوخ این 2تا جوجه واسه من میخوان دل آبجیارو ببرن... غافل از اینکه آبجیا چشمشون منو گرفته... همونجور که 2میلیارد سال پیش چشم دایره منو گرفت...} ![]()
.
.
برای رسیدن به خانه چه سختیها باید کشید... له شدن در مترو یک طرف... بارور شدن کلاهمان در میدان 7حوض یک طرف دیگر... خدا پدر مخترغ کلاه کاپشن را بیامرزد... بیچاره روحش هم خبر ندارد امروزی ها از این کلاه چه بهره هااااا که نمی برند... >> تلاش نکنید! از این پاراگراف فقط بنده و خط ۲ سر در می آوریم.![]()
.
.
با این اوصاف... به درک! آن دنیا را ترجیح میدهیم!
+این پست "پ.ن" ندارد!
-خط ۳-
بی هیچ مقدمه ای جلو می آید؛رو به رویت میاستد؛سرش را کمی خم میکند.
تو نیز هم...
_عروسی باباتونه توالت کردین اومدین بیرون؟؟؟
دهانت خشک میشود؛نمیتوانی سرخ شوی؛پس سفید میشوی؛رنگت میپرد...
زیر لب میگویی "فکر کردم میخواین آدرس بپرسین..."
میرود و چادرش پشت سرش پیچ و تاب میخورد.دستانش را بالا میبرد؛ از پشت چادرش آسمان معلوم نیست...هست اما آبی نیست...خاکستریست شاید...
قدمی جلو میروی؛جلوی ساختمانی می ایستی و به خودت نگاه میکنی.
موهایت کم و بیش بیرون زده اند دلت برای سادگی خودت و همه ی تو مانند ها میسوزد ...
تابستان را به یاد می آوری...
ـخانوما شما چند سالتونه؟
ـ۱۵!
ـااا؟حالا میشه شما یه دقه بیاین تو ماشین ما؟کاریتون نداریم!
و دوستت را از بغلت روی دست ها میبرند...
به جرم کوتاه بودن چند سانتی چیزی که پوشیده است تا در گرمای خفتان آوری که خر تب میکند نفسی کشیده باشد ِبه جرم بالا بودن آستینت ِ ِو به جرم موهای سرکشت که کوتاهشان کرده ای تا خودت را گاهی شبیه جنسی دیگر کرده باشی تا شاید تازه طعم هوای ایران را ـ هر چند پر از کثافت ـبچشی.
چشم هایت روی زوج مرتب هایی قفل میشود که در حلق هم در خیابان ها میخرامند و از بغلت که رد میشوند دهانشان تا چشم های سیاه شدشان کشیده میشود ،و تو از دویدن به دنبال ماشینی که دوستت را میبرد خسته میشوی.
برایش پرونده میسازند...او را کنار کسانی مینشانند که کم کمش ده ها بار طعم مادر شدن را چشیده اند و از وی تعهد میگیرند.میترسانندش....زین پس با فرم مدرسه ات بیرون میروی...
نتیجه معکوس میشود،الفاض زیبا ده برابر میشود.دست هایی که به کیف هایتان آویزان میشود رشد میکنند و باز هم تو میمانی و سرزنش چشم هایی که از زیر پارچه های سیاه رنگ بیرون زده اند.
ـخط ۲ـ
الله مَدَد، الله مَدَد
یا قوس ربانی مدد، یا شاه جیلانی مدد
الله مدد، الله مدد
کتاب ها دارند خودشان را اصلاح اراضی می کنند تا از نسل کشی مفرطی که گرفتار آن شده اند پخته شوند و با دو قاشق سوپ خوری نمک مخلوط گشته و درسیاست های کشور انگلستان درقبال کشورهای عضو گروه ۵+۱ بسیار شایان ذکر است.
. با تشکر از همکارم، و با عرض تسلیت به شما بینندگان و شنوندگان ارجمند، با توجه به اخبار هواشناسی وضعیت هوای تهران هم اکنون آفتابی است. اما گول نخورید، سوز می آید.
...
با سپری کردن این حال و احوالات،
سرانجامش دیروز بود. بالاخره یه نصفه ی عنصر ۴۰ جدول تناوبی رو از زیرمون کشیدن بیرون. کشیدن بیرون و گذاشتنش بغل تهرانی و ما ناچار به جادادن خودمان و دوستمان روی نصفه ی دیگر و نشان دادن آن نصفه به هر دبیری که از راه میرسید، شدیم و در لحظه ای که در آغوش نیکی ِ هروئینی مشغول تعیین علامت بودیم، شلاق های شبانه ی او را از ۲۰ به ۳۰عدد افزایش دادیم.
=
من عاشق سواریم! وقتی زنگ به صدا درمیاد اونجاست که دیگه دبیرو نمیشناسی و نیشو وا میکنی و دومَن پسرتو گاز میگیری و تا خود ِ پیلوت دیریفت میری و از طرز نگاه ها میفهمی که برای بالا کشیدن سه چهارم غذاها باید درشرایطی که اولا از زیر دست و پات جوونه میزنن، بری و از فرت داغی با دستای تاول زده برگردی و تازه متوجه این بشی که سارا خانوم جان، ۵ الی ۶ ساعته که دم در کلاست منتظر وایساده!
=
داری واکنش پذیری کلسیم و منیزیم رو مقایسه میکنی و درعین حال لواکر(یا به عبارتی لاکر) تزریق میکنی که یهویی اون وسط از بین همه ی اون عنصرا، این مهریابه که میپره تو قیف و تو دُم در گُم میمانی و حس کرگدنی که ۶ تا بچه های مهریابو قورت داده باشه بهت دست میده!
=
بعد از دندون شوری، فیلم ضبط میکنیم. وقتی از پلّه بالا میری و کل هستی وجودت رو به لرزه میندازی و مردم چپ چپ نگات میکنن و یکی از این میون درمیاد میگه واسه تولد نسیم، فیضی اینام قراره پول بذارن و تو مانده ای که در آن حال، دیگر کجایت را تکان دهی که خدایا شکرت! به جای ... تومن، ...تومن میدم و با اون هزاریش نیکیو سیب زمینی مهمون میکنم!
=
تو آمفی نشستی پای اراجیفات مرضیه و یه گوشِت با سه تاره و از سر ناچاری با دیدن موج های آبی که روی صحنه با هماهنگی کامل اینور و اونور میرن روی پای خودتو و بغل دستیت میزنی و وسط نمایش ظهرعاشورا صدای خندتو بلند میکنی که در آن میان عاشق و معشوق جلو روت ظاهر میشن و تو دیگه طاقت نمیاری: خانوم جون! پس نذری چی شد؟!!
=
درهمین لحظه هستش که روایت داریم، حتی اگه خود امام حسین از آسمون بیفته زمین، به جا نمیاری و تمام سعیتو برای رسیدن به یه لقمه قیمه میکنی! وقتی فاطمیو میبینی تو خیابون و فکر ِ دختر بودن به طور کامل از سرت میفته و هوار میزنی که: آقای فــــــــــــــــاطمی، آقای فــــــــــــــــــــاطمی...یالا بزن تو دنده!... و میخوایی بپری و با نهایت تف مالی اون سر طاسشو به ماچ و موچ بکشی اما وقتی قاشقی که داشتی می جوییدی از حلقومت میره پایین، راهتو کج میکنی و داد میزنی که: یعقوب جون، برنجش هندی بود ولی!
=
در اوج سوختگی به ثمین و نیکی خیره میمانی که ای کاش تو نیزهم به جای ۲۴متری به۳۰متری روانه میشدی و با شال سرخابی عکس های خودداف پنداری و وی پی اِن به راه می انداختی و دست کمش این بود که دسته جمعی فیس بوکی می زدی و از این طریق شاید میشد تا چت های صفایی و بعضی ها را چِکی بکنی!
با سپری کردن این حال و احوالات،
یادِ ظهر دو روز مانده به عاشورا می افتم.
×حرکت معروف از (...) به جویدن بیسکوییت و سپس پرتاب به شخص مورد نظر، تغییر یافت.
ـ دایره ـ
هر نیمکتی خط تقارنی دارد.بسته به درس مورد نظر؛محورش فرق میکند...تنوع دروس زیاد است و محور ها کم....م...
زنگ ریاضی؛محور بین تو و شخص بغل دستی قرار میگیرد؛بغل دستی از تو به شما تبدیل میشود . دید زدن از روی دستش میشود کار صعب العبور وهر هر کردن تبدیل میشود به هیس هیس. جای آناهیتا از بغل خطوط و دایره و عباس به پیش یاسمین ی و شمین ش تغییر میکند و اس ام اس های مهریاب به شخص معلوم الحال در نطفه خفه میشود و خطوط و دایره سعی در بستن گاله نموده؛به گچ درون دست دبیر خیره میشوند(با کمی اغماض!!)
زنگ دینی ؛محور ها نیست شده و مویی جهت عدم سنگسار شدن از بین تو و بغل دستی رد نمیشود.نشسته در حلق هم؛دست هارا روی گوش ها میزان کرده و بسته به نوع آهنگ شانه ها یکی در میان بالا میرود و چشم غره های معلم و خطاب کردن خطوط و دایره به لوده و جلف به چپ نیکی حساب میشود.جواب های چرت معلم به انتقادات جماعت جو خوران در کتاب رکورد های گینس ثبت میشود وجو خوران در پس این ریدمان نوین و شیٌ عجاب سال ها انگشت به دهان میمانند.مگس ها در دهانمان لانه میکنند و تخم میگذارند ما هنوز انگشت به دهان مانده ایم...مگس ها نوه دار میشوند.نوه هایشان عاشق میشوند؛....نتیجه هایشان به بلوغ میرسند و صداهایشان همچون کتری قل قل میکند و صدای (مامان من زن میخوام)آن ها از کوچه های حلق شنیده میشود و ما یاد میگیریم که دهان را ببندیم...مگس ها به دهانمان فشار می آورند....ما دهان باز نمیکنیم...نه نمیکینم!
با دهان بسته به مملکتمان فخر میفروشیم...با دهان بسته و چشم های چپ به زنگ های دینی فخر میفروشیم...یاد میگیریم که اطاعت کنیم...یاد میگیریم جزو 6 نفر شهادت دهنده باشیم... یاد میگیریم دست های سرد و لرزانمان را زیر چادر هایمان پنهان کنیم....یاد میگیریم در خانه لاک بزنیم_قرمز جیغ_و بعد بیرون دستکش مادر بزرگ هایمان را دست کنیم...
دست روی گوش،نشسته در حلق عباس نامجو گوش میدهیم که ناگهان
_تتتترررق ق ق ق ق ق ق................
30 جفت چشم همزمان به ناحیه ته کلاس_4 نفر نشسته در حلق هم_خیره میشوند و دهان هایی را میبینی که گشاد شده و نیمکتی را میبینند که دیگر خط تقارنی ندارد!
_بززررررگوااراان!(اشاره به بنده و دایره)بزرگواری میفرمایید بنده رو سرافراز کنید بشینید سر جاتون؟
و میفهمد که جا تره و نیمکت نیست!نگاهی به هیبت دایره_و سپس بزرگترین کمک به جامعه ی بشریت:
_همممم...باید این میزارو از چوب قوی تری بسازن...از نظر علم فیزیک کسایی که کمی سنگین تر از حد عادی هستن.....وززززززووووززززز....مگه نه خانم حسین؟؟؟
امتحان فیزیک هسته ای_جغرافی_سکانس دوم:
عباس با صدای بیش از حد زیبایش؛جو خوران با دست های سرد_توانایی های دبستان را دروه میکنند....عباس میخواند و ما مینویسیم....او میخواند و مهریاب مینویسد...او میخواند و فرزانگان مینویسد....اختصاصا در این مقوله؛چشم جماعتی به برادرمان دوخته شده است!
_عباس!دوست داری شفیعیو برات خاستگاری کنم؟باهاش قرار میذاریم سر کوچه!ای وای!یادم نیود واست خاطرست!شرمنده!
پزشک شهر هنوز دلیل کم اشتهاییشو کشف نکرده. ما هنوز _هر زنگ_او را روی کتفمان تحمل میکنیم و
دعا میکنیم برای پیشرفت علم پزشکی....شاید ای جمعه بیاید!شاید........!
د
نوشته شده توسط خط۲....
اگر خطوط و دایره متعلق به Nباشند،1نیز در مجموعه اعداد طبیعی وجود دارد و خط1نیز موظف به آپ کردن است.(تاثیرات ریاضی خوندن واسه قلم چی)
ماه ها می گذرند و ما با دیدن نمرات درخشان خود جهت دلداری در مهر می گوییم 8ماه وقت داریم حالا،آبان ماه می گوییم هفت ما وقت داریم حالا،آذر شش ماه...
اینجاس که شاعر میگه ای دی و خرداد،مکنید طلو...
خلاصه در این غیبت کبرا (کبری؟!)اینجانب مشغول نخواندن تعیین علامت،رفتن به هایدای انقلاب،لباس فروشی های ولیعصر،بیست درصد زدن هندسه در قلم چی،دعوا کردن با پشتیبان،خندیدن به دهقان و گور ِ بابا گفتن به درس فیزیک و ...بوده ایم و خلاصه همه چیز ممد حیات است و مفرح ذات...
مشروح اخبار:
کلاس فیزیک،دهقان:
.
.
.
هه هه هه!
.
.
.
یَه یَه یَه...
.
.
.
آآآآآآآی ننه...روده م برید...
.
.
.
قاه قاه قاه
.
.
.
(جهت جلوگیری از آجر شدن نان دبیر محترم توسط سرکار م.س.ع.و.د از ذکر سوژه های کلاس،به جز تعداد محدودی،معذوریم)
دهقان به درسا:اون پنجره که بالا سرت بازه،حواست باشه سرت نخوره بش!
آرمیتا:مگه اصن قدش به پنجره میرسه که بخواد سرش بخوره بش؟
به قول آرمیتا درسا خشم اژدها می کند.
دهقان:شما خانومی کن جوابشُ نده...
*
دهقان:خب...پس شد ایکس دو ایگرگ،قبوله؟آره آره آره قبوله!
*
کلمات کلیدی:سیبیل،اتریش،گل سر،صندلی پادشاهی،ویدا،تکبیر...
با توضیحات مفصل تر در کلاس پذیرای شما خواهیم بود.
***
ریاضی-پارسافر:
5
_خب،سوال هفده رو کی میاد؟
فاطی-مژده و بیتا دست بلند می کنن...
_نه،سوال قبلُ شماها اومدید،به غیر از این سه تا؟
مگس هم از رو دربایستی به خاطر سکوت کلاس از پرواز می ایستد.
_خب،بیا بیتا...
GO TO 5
***
قلم چی-سر آزمون:
یک ساعت به پایان آزمون مانده و بنده درست وسط هندسه،که دوستانی که آشنایی دارند می دانند وسط متمایل به اول دفترچه سوال است،عینهو خر در گل مانده م که:
_خانوم!میشه بدیم؟
_نه،باس وایسد.
_خانوووووم!تموم شد...
_ای بابا،تا کی بشینیم؟حوصله مون سر رف...
.
.
.
مراقب هم که به فکر استفاده ی بهینه از وقت آزاد بچه هاست،و به فکر من در گل مانده ی ته کلاس نیست بالای منبر می رود:
_چند سال پیش که تازه اومده بودم اینجا،مراقب بودم.یه دختره تو دستمال کاغذی تقلب نوشته بود گرفته بود جلو چشم ش عوض دماغش و...
از حرص آنقدر محکم در سر خود می کوبم که صدایش مانع از شنیدن سخنان گهربار مراقب(!)می شود....فقط در بک گراند پاسخنامه ی سفیدم خنده های شاد بچه های کلاس را می بینم...
روز قبل از آزمون،پشتیبان،پشت خط:
_خب ببین،این کتابایی رو که میکم رو تهیه میکنی،من ازش بت تکلیف می دم...
_ببین خانوم محترم!بنده نصف حقوق بابامو دادم کمک درسی هایی که مدرسه میگه رو خریدم،ما شبا نان در عشق می زنیم و می خوریم،اونوخ به من کتاب معرفی می کنی...
_اینا بایدی ه.
_به من چه که بایدی ه.من خیلی هنر کنم به درسای مدرسه برسم...
_اینا اجباریه...
(تو دلم):برو تو شهر جدید مرضیه باو...
.
.
.
آخرش پشتیبانه:شما با مدیر شعبه حرف بزن،گف نمیخواد بخری نخر!
تق!(صدای گوشی)
دیروز،انقل،نزد آقای سی دی فروش:
من پشت گوشی هوااااار می زدم:الو!رضا!PES2012رو می خوای واسه پلی2؟
و در حین حرف زدن به مرضیه نگاه می کردم که گرم گرفته بود با فروشنده ها:
_اینو بازی کردم...خیلی حال میده...اصن همین که ممنوعه حال میده...
_شما باید پسر میشدی عوض دختر...
گوشی رو قطع می کنم و بازی فوتباله رو می خرم.
موقع بیرون رفتن از مغازه:
مرضیه:اون ویترین رو ندیدیم،بیاید ببینیم چیه...
آقاهه:دخترونه س بابا،بدرد شما نمی خوره...
_ا ِ!پس هیچی،بریم دیگه...
پ.ن:کابل نت مون سیم ش کنده شده،لآن به هزار زحمت سیمه رو نگه داشتم تا دو دقیقه ای این آپ و بذارم رو نت...
پ.ن:سیم کارتم برای سومین بار یک طرفه شد.
به عنوان دعای خاتمه ی آپ دوباره دست ها را رو به آسمان میگیریم و از صمیم قلب از خدای خویش می خواهیم:
ای دی و خرداد،مکنید طلوع...
-خط1-
اگه صلاح دونستین خودتون حذفش کنید!
خب حالا خطاب به یه سری آدم بیکار و علاف که کارشون اینه بیان وبلاگای بقیه رو به گند بکشن:
واقعا براتون متاسفم....
اولا واسه این اسمایی که میذارین.آخه بدبختا باز کارتن خالی به این درد میخوره یه سری گدا روش بخوابن.شما ها به درد اینم نمیخورین.
دوما واسه این حرفای چرتتون.نمیدونم تو اون مدرسه خراب شده چی بتون یاد میدن.یه مشت انگل داره وارد جامعه میشه.
سوما این یه وبلاگی "بود" که ما اتفاقای مدرسرو مینوشتیم و این خانم گلوریا در حال حاضر یکی از سوژه ترین سوژه های مدرسست.واقعا نمیدونستیم نباید با کنایه حرف بزنیم.آخه نمیدونستیم یه سری آدم که واقعا نباید بشون آدم گفت میان اینارو میخونن و چون تو مغزاشون هیچی جز تخته سنگ نیست چه فکرایی میکنن....
از طرف بقیه ی خطوط و دایره ازتون خواهش میکنم بیشتر از این وبلاگو به گند نکشین.نمیدونم چرا خواهش میکنیم ازتون.شاید به این دلیل باشه که اصن در حدش نیستین بتون فوش بدیم.
شما خودتون برین در خلوت خودتون فک کنین چقد یه آدم میتونه علاف باشه که بیاد این حرفای چرتو بزنه.واقعا براتون متاسفم.
البته حواسم نبود در خلوتاتون کارای مهم تری دارید.
واقعا حالم داره بهم میخوره.از بقیه خواننده ها معذرت میخوایم که وبلاگمون اینجوری شد.دعا کنید خدا شر یه سری مزاحمو از وبلاگمون کم کنه.
شما ها هم اگه یه خورده شعور و شخصیت و تربیت داشتین بدون این که چیزی بگین دیگه اینورا نمیومدید.....
خط۴
-بزرگواری می فرمایید سکوت کنید...
-![]()
-استدعا دارم.... لطف میفرمایید...
.
.
-دو دقیقه بعد همان دو عدد چشم به بغل دستیت زل زده اند:
-خانوم کیبلثاقثذقللب عربیذذدق بیتادتل کااپتفتفلتدفتاف (10 دقیقه بعد...) ببخشید فامیلیتونو کامل نمیگما.... استدعا دارم... گوش بدید لطفن...
.- بله جناب... بزرگواری میفرمایم...![]()
.
.
و وقتی جناب معلم دست در کیف پول خود کرده و بعنوان عیدی به یک صد تومنی به هر نفر اکتفا میکند... و از قضا صد تومنی ها دو میز جلو تر از تو تمام میشوند، دیگر جدی جدی حس میکنی تو و 3نفر دیگر از همان اول وصله ی ناجور این کلاس بوده اید...
-بفرمایید... اینم واسه شما... خب دیگه متاسفانه تموم شد... من شرمندم...
-دایره: میدونستید از این 4 نفر که بهشون عیدی ندادید دو نفرشون سیدن؟؟ ![]()
-استدعا دارم... من شرمنده....
و همه ی این بدبختی هارا تحمل میکنی... درحالیکه میدانی دو قدم آن طرف تر دوستانت مشغول گفتن و خندیدن با دبیر فیزیکشان هستند....
و از مقایسه ی این دو معلم بزرگوار به بخت بد لعنت میفرستی...
.
.
.
با یرو بکس وسط حیاط ایستاده ای و به همراه خط 2 فنون جدید رقص هیپ هاپ را که در تابستان گذشته کلی جان کنده ای و به جای کلاس المپیاد زیست رفتی کلاسش را، آموزش میدهی... البته با همراهی سامی یوسف... و به این فکر میکنی که کاش این آهنگ را که برای هیپ هاپ بنظر خیلی مناسب می آید به معلم هیپ هاپت هم معرفی میکردی...
-خانوما... به صف... یک... دو.... سه..... چهار.... آهاااااان.... آفرین دایره جان استعدادشو داری! ![]()
.
.
و در این گیرو دار زمانیکه معلم دینی خشمگیییییییین میشود:
معلم در دل میگوید:
{رفتم تو کیوسک.... تق!!
}
.
.
5 دقیقه بعد....
پق... (صدای خندیدن بچه ها...)
{چرا هیشکی معذرت خواهی نمکنه؟؟؟
}
.
.
از فرصت استفاده میکنو میری زیر میز موز میخوری...
.
.
10 دقیقه بعد...
بچه ها معلم را به ....شان هم حساب نمیکنند...
{زنگ دیگه انتقاممو میگیرم.... حالا میبینییییبد..... عررررررر![]()
}
.
و وقتی زنگ بعد که دوباره دینی دارید معلم زود میرود سر کلاس و تو پشت در میمانی و برای گرفتن برگه ی تاخیر نیم نمره ی ناقابل از انضباطت که تا بحال نصفش پریده کم میشود و از امتحان تستی طبق محاسبات دقیق فقط 4 تایش را درست زده ای و.... تازه معنای انتقام را میفهمی...
.
.
.
همه ی این ها به درک... پسرت اسمش در قرعه کشی در می آید و تو از ته دل جییییییغ میکشی که با عیال و دو پسرت عازم میشوی... و دچار پارادوکس میشوی که خوشحال باشی یا ناراحت... چون پسر بزرگت و عیالش و دامادت و دیگر قوم و خویش اسمشان درنیامده و احتمال میدهی در هنگام دعا خلوص نیت نداشته اند و...
..
چه زود میگذرد... سرمان درد گرفت!
.
.
.
+فدای ماهروی آن قلمبه که به مان 500 تومنی عیدی داد! ![]()
![]()
+قیمه ی مجانی... چه حالی میده... ![]()
+تف به ریاضی و تف به هر چی معلم ریاضیه... ![]()
+کلن تف به این زندگی! ![]()
-خط ۳-
اولا سلام!
خودمو معرفی میکنم!!بنده سارا هستم!دانش آموز رشته ریاضی و عضو فعال این وبلاگ!
بچه ها!به جان خودم تصمیم گرفتم هر روز بیام وبلاگ!
حالا آپ:
چندین سال دیگه،در یکی از خیابان های تهران،ساختمان پزشکان جوخوران!:
طبقه ی دوم،مطب دکتر ثمین.ه!!جراح قلب!و درمان خود .....!!!!!!!!!![]()
طبقه ی سوم:مطب دکتر نیکی.م!!دکتر چشم!(کنار تابلوش:رتبه ۱ کنکور) و عمل بینی![]()
طبقه ی چهارم:مطب دکتر مرضیه.ز:اورولوژیست!!!و تاسیس شهر جدید برای عموم با تسهیلات ویژه!!زیبا جادار مطمئن!!
طبقه ی پنچم:خانم ها کیمیا.ع(!) و دارژین!!!دندان پزشک!!(مامان جون خودت با کیمیا تو یه طبقه یجوری بساز دیگه!!)
و......
مهندس این ساختمان:مهندس گوگول داروساز!!!!
چنان ساختمانی میسازم که داروسازش وارد طبقه ی اول که بشه،ساختمون بریزه رو سرش!!
پ.ن:به دلیل زیاد بودن برو بکس اکیپمون شعبه های دیگر این ساختمان در آینده ای نه چندان دور بدست اینجانب ساخته میشود!!!!
پیام بهداشتی:
![]()
![]()
![]()
آخه این چه وضشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مامانا،باباها!نکنید اینجوری با بچه هاتون!!!!![]()
![]()
آخرش میشن یه مهندس عقده ای......![]()
![]()
خب!!حالا نمایی از کلاس ما.....(نسیم جان همراهی کن!!!)
بچه های کلاسمون....
مهدیه....خانووووووووووم...چرا ۲ ضربدر ۲ میشه ۴؟؟؟
از بچگی سوالاش پربار بود!!
جوجه مانی(ماندانا) که سر کلاس همش میخوره!!
آیسان کمبریج که خوابه!!مگر این که یکی بگه پسرای خوشگل که از خواب بپره!!
آذین و نگین یوغی که ......(بدون شرح)
کلوچ،عشق جاودان من با کلیپس های رنگو و رنگ!!!
پورغلامی و حرفای خنده دارش....
و هزاران موجود دوس داشتنی دیگر که همگیشون تو حلقم!!!
بله!و این چنین است کلاسای ریاضی و آمار کامپیوتر و فیزیک که باید بینمون کیف بذاریم و........
و سارا.ا که مهندس میشود و شد آنچه شد!!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خط۱نوشت:اصلاحاتی صورت گرفت.